تبليغاتX




سنجاقک

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 

"پير بشي الهي!"دعايي كه دوست ندارم در حقم بشه.

-این نوشته-   شنبه بیست و پنجم شهریور 1385      | 

يادداشت زير به قلم دوست خوبم نسرين وزيري عزيز است.نمي دانم چرا در اعتماد ملي چاپ نشد اما چون وبلاگش به حالت نيمه تعطيل است من يادداشت را اينجا ميگذارم.

روزهاي روشن خداحافظ...!

ديگر آفتاب از "شرق" طلوع نمي كند،"نامه" اي هم برايمان نميرسد*.شوك توقيف چهار نشريه در يك روز،امروز كه جاي خالي شان روي كيوسك ها مشهود بود به سوگ بدل شد.هنوز ۷۰۰ كارمند و خبرنگار روزنامه ايران،سروساماني نيافته بودند كه تحريره شرق،نامه،حافظ و خاطره به خيل بيكاران مطبوعاتي پيوستند.

از همان ديروز كه هيات نظارت بر مطبوعات به استناد تبصره مده ۱۲- كه اجازه توقيف نشريات را در صورت نشر مطالب الحادي و مخالف موازين اسلامي و ترويج مطالبي كه بر اساس جمهوري اسلامي لطمه مي زند،اهانت به دين ميبن اسلام و مقدسات،افترا به مقامات و ... به اين هيات مي دهد- مهر توقيف بر روزنامه شرق نهاد،بسياري از آنها كه خود داغ ديده اين مهر اند زبان به گلايه گشودند.يكي تلقي پديده اي بدون روح از افار عمومي را توهين شمرد،يكي اقدام هيات نظارت بر مطبوعات را غير قانوني خواند،يكيغروب شرق را بي فروغ كردن نغمه هاي غير همسو خواند،يكي نويد صدور بيانيه داد،يكي...،يكي... و يكي... .

غافل از اينكه اشك و عزاي مادر مطبوعات  را نه اين حرف ها كه چند صباحي بعد به خاطره اي در تاريخ بدل مي شود،التيام است و نه وعيدهايي كه فراموش شده اند.هيچ يك از اين گلايه ها و بيانه ها منجر به رفع توقيف از آن همه نشريه به محاق كشيده شده،نشد.كما اينكه دستور العمل قوه قضائيه در اسفند ماه ۸۳ مبني بر تذكر به متخطيان مطبوعاتي به جاي برخورد با مطبوعه و نهايتا برخورد با مدير مسئول به جاي توقيف آن و صدور مجازات متناسب با افراد و نوع جرم،را به جايي نبرد و هرگز جامه قانون نپوشيد تا لازم الاجرا گردد. در اين اثنا سال ۸۴ گذشت و سال ۸۵ هم به نيمه رسيد ولي نويد رئيس كميسيون فرهنگي مجلس كه وعده در دستور كار قرار دادن اصلاح قانون مطبوعات در سال ۸۴ را سر داده بود هم عملياتي نشد.وعدهاي كه بر اساس آن قرار بود مجازات حبس در رسيدگي به جرائم مطبوعاتي حذف شود.نه نتها آن وعده ها كه ابراز تلاش هاي برخي نمايندگان براي رفع توقيف از "ايران" هم ناكام ماند.

وقت آن رسيده به جاي شعار و وعده (اعم از اينكه از سردرد و گلايه باشد يا به منظور اصلاح) كمي به خود آمده و ريشه آن را جستجو كنيم كه در كدام بستر آرميده.برخي آنچنان از موضع غير قانوني بودن اقدام هيات نظارت سخن مي راندند كه گويي استنادشان به قانون قبل از اصلاحيا مجلس پنجم بود.قانوني كه بنا بر آن تخلف نشريات بايد جهت پيگرد قانوني به دادگاه صالح تقديم شود.استناد هيات مذكور به قانون موجود است كه نيازي به به تاييد جرم از سوي مرجع قضايي در آن نيامده. وقت آن نرسيده كه به واقع به فكر جبران مافات باشيم نه گله گذاري؟اگر بلاي آمده قانوني است پس بايد در انديشه اصلاح آن بود و نه فقط نقد آن.آنها كه مدعي اند اصلاح ان در دست كساني است كه توجهه به آن ندارند خودشان براي تنظيم و تدوين نظام جامع مطبوعاتي كه چند سالي است وعده آن را داده اند چه كرده اند؟تكليف روزنامه نگاراني كه به آينده چشم اميد دوخته اند در اين اثني چيست؟آيا بايد با روزهاي روشن خداحافظي كرد يا اينكه هنوز كور سوي اميدي هست؟!

*اشاره به پيام تبليغاتي اين دو روزنامه كه عبارت بودند از:"آفتاب از شرق طلوع مي كند" و برايتان نامه رسيده".

 

-این نوشته-   چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385      | 

تا حالا چند بار خبر توقيف شرق را مرور كرديم؟ چند بار يادادشت هاي مختلف دوستان را پيرامون جمله "روزنامه شرق توقيف شد" را خوانديم؟ بر عكس روزنامه ايران،شرق بي سر و صدا توقيف شد.بزرگترين رسانه بخش خصوصي هم پر. باز هم عده اي روزنامه نگار بيكار شدند،عرصه مطبوعات براي چندمين بار مورد لطف و عنايت قرار گرفت،باز هم عده اي براي محدود تر كردن هر چه بيشتر آگاهي مردم تلاش خود را كردند و موفق شدند. عجب فضاي تيره و تاري حاکم شده هست اين روزها در دنیای مطبوعات و اطلاع رساني این سرزمین. ديگر آفتابش از شرق طلوع نمي كند. کام آدم های این دنیا تلخ است و روحشان زخم خورده.

-این نوشته-   دوشنبه بیستم شهریور 1385      | 

از سر درد كرخت و بي حالم.اين تب لعنتي هم كه تو اين گرما حسابي رمقم رو كشيده.دچار نوعي هذيان گفتن اختياري هم شدم!با خودم حرف مي زنم ريز ريز.در اوج بي حالي و تنبلي به سر مي برم اين روزها اما همچنان براي شلوغ بازي و شيطنت آماده! اميدوارم اين سردرد لعنتي از من يكي بي خيال بشه كه اين چند روزه نفسم رو گرفته.

پ.ن:میگن برای اینکه بتونی باشی و زندگی کنی و ... باید گرگ باشی نه بره.چطور می تونم گرگ بشم به نظر شما؟ 

-این نوشته-   یکشنبه نوزدهم شهریور 1385      | 

 

چشم در راه كسي هستم

كه كوله بارش بر دوش،

آفتابش در دست،

خنده بر لب،گل به دامن،پيروز

كوله بارش سراسر از عشق،اميد

آفتابش نوروز.

با سلامش، شادي

در كلامش،لبخند

از نفس هايش گل مي بارد

با قدم هايش گل مي كارد،

مهربان،زيبا،دوست

روح هستي با اوست!

                                                 "فريدون مشيري"

 

                                  

 

-این نوشته-   جمعه هفدهم شهریور 1385      | 

"اگر ميدونستم كي سرنوشت ما رو مي بافه حتما ازش مي خواستم مال من رو كلا بشكافه".

*اين جمله ژاله رو تو فيلم "خانه اي روي آب" دوست دارم همچنين نوع بيان و نگاه ژاله رو.شايد خيلي خوب ميشد اگر مي تونستيم دونه هاي سرنوشتمون رو براي بافتن، خودمون سر بندازيم.اونوقت انتخاب نوع رنگ و بافت هم پاي خودمون بود:۱.بافت كشباف( زندگي و سرنوشت راه راه به همراه پستي و بلندي) ۲.بافت ساده( زندگي و سرنوشتي ساده و آرام و ملايم)و ... . يا سرنوشتي سفيد يا سياه يا شايدم نارنجي جيغ!

-این نوشته-   چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385      | 

اعتراف ميكنم رسما در مقابل اين تعطيلات كشدار كم آوردم.همش دعا دعا مي كنم اين دو هفته هم تموم بشه من يكي راحت بشم.الان كه وقتم كلي آزاده و بيكارم زياد حس و حال كتاب خوندن رو ندارم مخصوصا كتاب هاي سنگين، كه نيمه كاره ولشون كردم. اما سال تحصيلي كه شروع ميشه و سرم تقريبا شلوغ پلوغه مي افتم رو دنده كتاب خوني و تند و تند كتاب مي خونم.هوس كردم مثل قديما يه زيرانداز بزرگ پهن كنم و تمام مداد رنگي هامو ولو كنم و بشينم دونه دونشون رو با تراش دستي بتراشم تا نوكشون تيز تيز بشه.بعدشم به تعداد همشون برچسب درست كنم و اسم و فاميلم رو روشون بنويسم و بچسبونم ته مدادها.هميشه عاشق لوازم التحرير يا همون نوشت افزار بوده و هستم.حتي همين الانشم برام مهمه كه جا مداديم چه شكلي باشه (بايد هفته ديگه راه بيافتم برم چند جايي كه مد نظر دارم براي پيدا كردن يه جامدادي خوب و بامزه !).يكي از جاهايي كه وقتي واردش ميشم كلي ذوق مي كنم همين مغازه هاي هستن كه توشون پره از لوازم التحرير و مداد رنگي و ... . هميشه دلم مي خواست گنده ترين جعبه مداد رنگي رو داشته باشم (چند رنگ ميشه؟!). هنوز جعبه مداد رنگي ها و پاستلم رو با تمام كارنامه ها نگه داشتم مثل بابا كه هنوز مداداي دو سر تراشيده دبستانش و تمام كارنامه هاش رو نگه داشته. هر چند وقت يه بار ميشينيم و نگاهشون مي كنيم .كلي كيف داره.قل مي خوريم تو گذشته ها و مي افتيم به مرور خاطرات مدرسه.عجب طعمی داشتن اون روزها،درست به خوشمزگی آبنبات چوبی های ترش که تموم شدنشون طول می کشيد اما بالاخره تموم ميشدن.

-این نوشته-   سه شنبه چهاردهم شهریور 1385      | 

مريم خانومي در اين پست كامنت گذاشتند و گفتن:" مي خواهم بدونم شما كه اين همه از نظام بد مي نويسي چرا چادر سرته و اينقدر حجاب داري؟" و در آخر هم خواستند تا در وبلاگ جواب دهم تا بخوانند! در پاسخ به اين دوست ذكر چند جمله اي را لازم مي دونم :

۱.مخالفت با نظام و زير سوال بردن آن با انتقاد از دولت يا عملكرد دولتمردان فرق اساسي دارد. چه دولت اصلاح طلب بر سر كار باشد چه اصولگرا مي توان از آن انتقاد كرد و اصلا انتقاد كردن درست حق بقيه افراد و مورد انتقاد قرار گرفتن وسيله ايست براي پيشرفت.البته موضع گيري هر دولت در مورد بحث انتقاد فرق دارد( همانطور كه دولت قبلي و حاميانش نه تنها مشكلي با انتقاد نداشتند بلكه از آن استقبال مي كردند و از رهگذار همين عقيده بارها هدف انتقادهاي تند و ناروا هم قرار گرفتند و در مقابل دولت جديد و طرفدارنش با بحث انتقاد مشكل دارند).اصل این نظام جمهوري اسلامي است و فكر نكنم ذكر كارها و حرف هاي عجيب اين دولت مخالف بودن با اصل نظام را اثبات كند.(در اینجا کاری به عقیده شخصی خودم ندارم)

۲.نمي دانم چرا بعضي ها اينجور فكر مي كنند كه اگر كسي چادر داشته باشد و يا معتقد به اصول ديني بايد حتما طرفدار جناح راست باشد و اگر كسي بي چادر باشد و كمي تا قسمتي از موهايش بيرون بايد طرفدار جناح مقابل باشد؟ چه عقيده اي است اين!حجاب و باور عقيده هاي ديني و عمل كردن به آنها مسائلي است شخصي و مقوله ای جدا و چه ربطي دارد به طرز فكر سياسي فرد؟ تداخل دو امر جدا از هم كاريست بيهوده.و باز هم نمي دانم اين طرز فكر كه هر چه بي حجاب و بي قيد و بند و بي عقيده پيدا مي شود بايد طرفدار جناح چپ باشد چگونه در ذهن بعضي افراد جامعه رسوخ كرده است.بايد بگويم چه بسيار افراد مومن و متديني را مي توان در جناح چپ و اصلاح طلبان پيدا كرد كه در جناح مقابل يافتن اين قبيل افراد آن هم به تعداد زياد كار ساده اي نيست! شايد از ظاهر آدم ها بتوان به طرز فكر ديني آنها پي برد(البته فكر مي كنم ظاهر اصلا و ابدا ملاك خوبي براي اين كار نيست) اما هرگز نمي توان به چگونگي طرز فكر سیاسی دسترسی يافت.

خلاصه اينكه شايد تا وقتي مسئله جدايي نهاد دين از نهاد سياست به طور كامل براي همه افراد حل نشود اين نظرات هم ادامه پيدا كند.چاره چيست؟! جدايي نهاد دين از نهاد سياست يا با هم بودن اين دو مقوله؟ نظر شما چيست؟

-این نوشته-   شنبه یازدهم شهریور 1385      | 
سنجاقكم يك ساله شد...
-این نوشته-   چهارشنبه هشتم شهریور 1385      | 

عجب سر و زبوني دارند اين آقاي سخنگوي دولت اسلامي.به ميمنت و مباركي هفته دولت هر شب در سيماي ملي شاهد درافشاني هاي اعضاي كابينه هستيم (وقت شد نگاهي بندازيد براي خنديدن خوبه!).امشب هم جناب الهام مهمان يكي از همين برنامه ها بودند و در حال دفاع سفت و سخت از برنامه هاي دولت.اون وسط ها هم با حاضر جوابي هاشون حالي به مجري مي دادند و ...!

واقعا از بيان عنايات و كارهاي خارق العاده اين دولت زبان آدمي قاصر است.هر روز بايد منتظر چيز جديدي بود.به قول معروف هردم از اين باغ بري ميرسد شده حكايت اين روزگار ما.خدا بخير كند خبرهاي خوش روزهاي آينده را كه شايد مثل برق گرفتگي باشد برايمان يا تركيدن از خنده!

-این نوشته-   یکشنبه پنجم شهریور 1385      | 

 بدون شك از خوندن تمام آثار سلينجر ميشه لذت برد.جنگل واژگون هم از اين قاعده مستثني نيست و آنقدر كشش داره كه يك سره بشيني سرش و چند ساعته تمومش كني.تعداد صفحاتش كم (۹۵ صفحه)اما جذاب است.نوع روايت و پيوندش با دوران كودكي را دوست دارم. مي تونست ترجمه خيلي بهتري داشته باشه اما همين ترجمه هم در حد خوب و معموليست.اگر اهل خريد كتاب از راسته كريمخان هستين براي پيدا كردن جنگل واژگون به چشمه سر بزنيد تا راحت كتاب رو بخريد.توصيه مي كنم از دستش نديد.حتي اگر سلينجر خوان قهاري نيستين حداقل از لذت مطالعه اين كتابش خودتون رو محروم نكنيد. 

-این نوشته-   پنجشنبه دوم شهریور 1385      |