ديشب مريمم درست وقتي يادم كرد كه يك مرد كمي آن طرف تر سه تاري مي نواخت و مرغ سحر را برايمان مي خواند. گفت فاطي! اين جا داره بارون مياد. امروز , , , .
آنجا برگ ها چه رنگي شده اند؟ زرد و نارنجي؟ شنيده ام سرد است اين روزها. تا ما رفتم پاييز تهران خودنمايي كرد؟
اين جا هميشه سبز است. من و روشن زرد و سرخ و ارغواني گوش مي كنيم و پرت مي شويم به تهران. اين جا يعني خانه يمان را دوست دارم چون عطر ليمويش را حس مي كنم.
شايد عادت بدم باشد كه زود وابستگي و دلبستگي آن هم از نوع عميقش پيدا مي كنم. اين جا هم بيش از بيش به روشن وابسته شدم.وابسته و دلبسته به او كه همسر, نزديك ترين رفيق, هم خانه اي مهربان و تنها آشناي آشنايم در اين خاك است.
زمان مي برد تا به جايي عادت كنم. فعلا در تلاشم تا خوابم را به ساعت اين جا تنظيم شود. راستي زندگي دور از همه هم چيز بدي نيست ها! چون تازه مي فهمي چقدر آدم هاي دور و برت رو دوست داري. وسيله فهميدنش هم ميزان دلتنگيت مي شود.


