|
دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم. خانه ی سنجاقک نامه به سنجاقک پیشین : |
گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .* *واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد. -این نوشته- جمعه شانزدهم آذر 1386  
اين دختر نمي داند من اين جا چه حالي مي شوم وقتي مي بينم كه نوشته است: "می دانی ؟ خستگی هست عزیز من . خستگی هایی که نه با خواب از بین می روند , نه با چای و قهوه تسکین می گیرند و نه مسکـّن ای برایش وجود دارد . خستگی هست و باید با خستگی گذراند . تمام این روزهای گیج را ." تو ,,, ني كو ,,, خيال كن من اين جا دور و بي خبرم از حال و هوايت. مي خواهي باور كنم كه حالت خيلي خوب است؟ من؟ راه مي روم. خيال مي بافم. مي خندم. ياد مي گيرم. نق مي زنم. سه نقطه هايم را قايم مي كنم.9crimes گوش مي كنم و ... . تو؟ بگذار هنوز هم خواهرت باشم. بگذار صداي خنده هاي زيبايت را بشنوم. بگذار هنوز هم نگرانت باشم. بگذار اين جا نامجو گوش كنم و در خيالم راه بروم با تو در خيابان هاي شريعتي. بگذار منتظرت باشم روي پل همت. بگذار كيف كنم با آن كيف سرمه اي. خوب است با تو گشتن و خنديدن. كيف دارد از سيد خندان تا انقلاب رفتن و يكشنبه هاي خاطره را ساختن. راستي تو هنوز هم آن زرد خاص را دوست داري؟ پ.ن1: گوش كن اين را. پ.ن2: غرق سكوت شده ام برايت. آخ نيكوي من . . . -این نوشته- سه شنبه ششم آذر 1386  
|