هنوز هم در آینه می بینم
عابری عریان از کس
و عصایی از جنس دیروزها به دست
از موازی می پرسد
بی نهایت کجاست؟
آن عابر .....
-این نوشته- پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384  
|
|
دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم. خانه ی سنجاقک نامه به سنجاقک پیشین : |
هنوز هم در آینه می بینم
عابری عریان از کس و عصایی از جنس دیروزها به دست از موازی می پرسد بی نهایت کجاست؟ آن عابر ..... -این نوشته- پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384  
|
|