تبليغاتX




سنجاقک - براي باران

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
با اجازه! خانم باران!

ميگن فردا از راه مي رسي،همه منتظرن،واي باران نمي دوني بابات چه حالي داره.انگار تو آسمون هاست.مي دوني همه شوق دارن براي از راه رسيدنت.تو رحمتي درست مثل اسمت كه رحمت خداست.خانوم كوچولو دلم مي خواست وقتي فردا قدم رنجه فرمودين و پا گذاشتين به اين زمين خاكي برام از حس و حالت مي گفتي.حتما كلي حرف داري براي گفتن از اون دنيا. با اينكه باران صدات مي كنيم اما من مطمئنم كه تو از نژاد آفتابي! خوش آمدي بانوي باراني!خوش آمدي.

-این نوشته-   سه شنبه سیزدهم تیر 1385