تبليغاتX




سنجاقک - ما هم بازي،آنهم از نوع يلدايش!

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 

از طرف جناب گردباد و خانوم ابر آبي ما هم به بازي شب يلدا دعوت شديم.پس بخوانيد و فراموش كنيد اين من بودم و هستم كه ...!

۱.آن روزگار كه هنوز سنم به حدي نرسيده بود كه از عدسيهاي فشرده براي درمان عيوب انكساري ديدگانم استفاده كنم به ناچار هميشه عينك بر روي صورتم بود.هميشه و همه جا! اين وسيله فلزي سبك جزوي از بدنم شده بود.همين امر باعث شد يك بار با عينك به حموم برم و گرماي آب باعث بخار گرفتگي شيشه هاي عينك شد.من هم كه فكر كرده بودم كور شدم آنچنان گريه اي سر دادم كه بيا و ببين.آخر سر مامان اومد و عينك رو از من جدا كرد و تا بتونم اطرافم رو روشن بينم.

۲.وقتي از چيزي خوشم بياد تمومه(البته همه نوع چيز به غير از آدميزاد كه بحث خوش آمدن از این مقوله پيچيده و مفصله) نمونه اش همين فيلم ليلاي داريوش مهرجويي يا شبهاي روشن فرزاد موتمن كه هر هفته بايد مورد بازبيني من قرار بگيرن حتي شده به صورت گلچين شده!

۳.هيچوقت نشده مثل آدميزاد غذا بخورم.حسابي بد غذا هستم و در امر غذا وسواسي! براي همين هم هست كه هميشه يه چيز بدنم مي لنگه . از جمله فشار خونم كه هميشه افتادست اما معلوم نيست كجا!

۴.كلاس اول راهنمايي راننده سرويسي داشتم كه مثل ... ازش مي ترسيدم.همين ترس هم باعث شد تا يك دفعه ساعت ۲.۳۰ نصفه شب از خواب بپرم و با هول و ولا و گريه لباس تنم كنم و دنبال كليد در خونه بگردم تا بازش كنم. مامان و بابا كه شوكه شده بودن. بابا وقتي اشكاي گوله گوله و تقلاي زياد من رو براي باز كردن در ديد بغلم كرد و بردتم كنار ساعت و گفت: ببين بابا ! ۵ ساعت ديگه وقت داري،پس عجله اي نيست براي آماده شدن.

۵.شنيدم كه ميگن در پاره اي از اوقات زيادي ساده يا مهربونم!. تا اين لحظه هر كاري كردم نتونستم در همون پاره اي اوقات كمي راه راه يا نامهربون باشم.

حضرات محترم: هادي حيدري،الپر،آي آدمها،هانيه بانو و امير يعقوبعلي لطفا به بازي ادمه دهيد.   

-این نوشته-   2006/12/22 23:24     |