تبليغاتX




سنجاقک - شما عنواني براي يك مرثيه سراغ داريد؟

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
چند روز و چند ساعت گذشت از آرام گرفتن او ؟ به ساعت من پنج روزي شده است. پنج روزي است چهره سارا از جلوي اين چشم هايم كنار نمي رود. رعشه اي بر تنم است اين روزها. من به مهرباني سارا ايمان دارم. به زلاليش هم همين طور. كاش تسليت آرامش مي كرد. كاش دلش لحظه اي آرام مي گرفت. اين روزها دائم با خودم هراسي را جابه جا مي كنم. با خودم مي گويم خدايا براي من نياور اي چنين لحظات را. سارا ,,, مهربان بانو ,,, شنيده ام بالا سر عزيزت فال گرفته اي و برايش خوانده اي. سارا ,,, خانوم ,,, چه قوي و محكم بدرقه اش كردي.
نمي بينمت الان اما عكس هايت هستند همين جا جلوي من. شايد اين روزها روزهاي مبادا هستند؟ روزي مثل ديروز كه دستانت از دست هايش جدا شد و اين شروع ماجرايي ست.
كاش اين زمستان تمام شود كه ديگر برف سفيدش هم شادي و شوري ندارد.



 
-این نوشته-   جمعه بیست و یکم دی 1386      |