تبليغاتX




سنجاقک - فقط افسوس

سنجاقک


دلم که تنگ می شود ، روی دکمه های حروف که انگشتانم را می کوبم ، گاهی که می خندم ، اشکی می ریزم ، شوقی دارم ، بی حوصله می شوم ، می دانم که اینجا هست ! با همه ی آنچه که نوشته ام و می نویسم تا وقتی که خسته نشوم ,,, دلم که تنگ می شود ، سنجاقکم هست . لبخند می زنم.


خانه ی سنجاقک

نامه به سنجاقک

پیشین







 :

 
همیشه خواستم به خودم القا کنم که  ما آدم های خوبی هستیم با فرهنگیم ما در ایرانی زندگی میکنیم که دارای تمدن هزاران ساله است خیر سرمون مسلمونیم اما حیف که نشد یعنی رفتار بعضی  مخلوقات انسان نما نذاشت.همیشه به این جمله که باید از حرف مردم ترسید خندیدم چون فکر می کردم این مخلوقات به ظاهر درس خوانده و با کلاس در این روزگار برای دنبال زندگی دویدن به چیزی فراتر از ۲۴ ساعت نیاز دارند چه برسد به اینکه بیایند و رفتار .نوع لباس پوشیدن و... دیگران را زیر نظر بگیرندو راجبش هم صحبت کنند وهم کلی داستان پردازی های پوچ و بیهوده کنند. اما دیدم نه انگاری باید ترسید این جا بردن آبروی دیگران مثل آب خوردنه و برای بعضی ها یه سر گرمی(البته برای کسی که ناپاک است اوضاع فرق دارد من در این جا کاری به مخلوقات هزار رو ندارم که برای زندگی کردن دست به هر کار کثیفی می زنند. اتفاقن آنها شایسته آن هستند که آبروی نداشته یشان بریزد.البته در این چند روزه این اتفاق کم و بیش افتاده است البته به من هیچ ربطی ندارد چون من خدا را شکر با این قبیل افراد ارتباطی نداشته ام و نه خواهم داشت.)

نمی دونم اما فکر می کنم باید این جا یاد آوری کنم که زندگی شخصی من فقط و فقط به خودم و چند نفر از اطرافیانم مربوط است نه به خانمX  و نه به آقای Y که می نشینند و وقت با ارزش خود را برای سرک کشیدن به زندگی من تلف می کنند(مطمئن باشن که اگه خبر خاصی شد من و دوستان عزیزم برای اطلاع رسانی آماده هستیم البته باز هم به  بعضی از مخلوقات ارتباطی ندارد.). اگر هم میخواهید به ظاهر برای من و یا دیگر حرف درست کنید و به ظاهر آبرو ببرید اول لطف کنید کارنامه ی خودتون رو بررسی کنید و وقتی از بوی مشمئز کننده اش خلاصی یافتید بیایید و اراجیفتان را ببافید.(و بدانید بوی مشمئز کننده اش به مشام دیگران هم رسیده است.)

اگر قراره که آدم های با فرهنگ و به ظاهر نویسنده و یا روزنامه نگار و هم دانشکده ای خودم این چنین اخلاقی را داشته باشند پس بهتر سرم و بذارم و بمیرم یا شبانه روز از خدا بخوام که این توانایی رو بهم بده که اقلن اندازه ی سرسوزنی آدم باشم .نه مثل اینکه این دنیا کثیف تر از اون چیزیه که فکرشو می کردم. 

بخش نظرات هم میبندم واسه این که هم شما فکر کنید من از حرف شما فراریم(اینم برای این است که بیشتر عقده ای شوید.)هم این که چیزی نمی توان گفت و کاری نمی توان کرد جر افسوس خوردن برای مخلوقات انسان نما.

-این نوشته-   پنجشنبه بیست و دوم دی 1384