مثل هر روز صبح زود بابا از خواب بلند شد و لباس آبی آسمونی و تنش کرد و به مامان گفت نگران نباش
ما که چیزی نمی خوایم جز حقمون پس دلت شور نزنه. تو تاریک و روشنایی صبح از زیر لحاف به بابا نگاه می کرد. این عادت هر روزش بود.همیشه تو مهد به بچه ها پز میداد بابام راننده اتوبوسه نه این ماشینای کوچولو. بابام خیلی قویه بابام ... . خودشم آرزو داشت یه روز راننده اتوبوس بشه. اون روز که بابا رفت اونم زیر لحاف قایم شد هیچ حس خوبی نداشت تمام روز رو هم کز کرد گوشه اتاق تا شب که بابا بیاد اما بابا نیومد....
ما که چیزی نمی خوایم جز حقمون پس دلت شور نزنه. تو تاریک و روشنایی صبح از زیر لحاف به بابا نگاه می کرد. این عادت هر روزش بود.همیشه تو مهد به بچه ها پز میداد بابام راننده اتوبوسه نه این ماشینای کوچولو. بابام خیلی قویه بابام ... . خودشم آرزو داشت یه روز راننده اتوبوس بشه. اون روز که بابا رفت اونم زیر لحاف قایم شد هیچ حس خوبی نداشت تمام روز رو هم کز کرد گوشه اتاق تا شب که بابا بیاد اما بابا نیومد....
تو بغل مامان بود تو یه جای سرد و ترسناک مثل همون اتاقای توی فیلم که آدم دزد و قاتل میبردن و ازشون کلی سوال می کردن. ایندفعه هم کلی مامان رو سوال پیچ کردن و مامان فقط گریه کرد و التماس برای آزادی بابا. اما مگه بابا چی کار کرده بود جز ...
امروز هم تو بغل مامان بود که دید جلوی اون ساختمون بزرگ که به اصطلاح خونه مردمه چی جوری با مامان و بقیه رفتار کردن . اما اون فقط نگاه کرد و سعی کرد دنبال یه جرم برای بابا بگرده. اما اون که فقط حقش رو میخواست.
حالا هم منتظرشنبه ساعت 10 صبح می مونه . تو دل کوچیکش برای آزادی بابا نذر کرده که بابا زودتر بیاد.
-این نوشته- جمعه چهاردهم بهمن 1384  
|

