کلاس پنجم بودم که اولین دوستم از دست دادم.شاداب مثل همیشه با همون لبخند همیشگیش ازم خداحافظی کرد و رفت و من دیگه ندیدمش چون همون روز عصر مونده بود زیر آوار. دوم راهنمایی فائزه تصادف کرد. درست موقعی منتظر بودم خبر قبولی جفتمون تو المپیاد بهش بدم خبر رفتنش به گوشم رسید.سوم دبیرستان مرضیه بعد یک سال تحمل درد سرطان رفت.امروزم خبر دادن که سارا .... . نمی دونم چرا نه حوصله رفتن به خونشون رو دارم نه طاقت دیدن اشک های مادرش.برای اولین بار نمی خوام واسه بدرقه یه عزیز راهی بهشت زهرا بشم.میخوام بشینم تو خونه و این لحظه ها رو با دیدن همون چندتا عکس یادگاری بگذرونم.سارا دارم همون شعر همیشگی رو زمزمه میکنم می شنوی؟
جاده اسم من فریاد میزنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاست
روی شونه های لرزون منه
-این نوشته- جمعه نوزدهم اسفند 1384  
|

