۱.عزيزي گفت چرا با من مشورت نكردي؟ بهاره با توپ و تشر بهم فهموند بيخود كردي! دوستي گفت:زودي برو بگو دروغ سيزده بود با چند روز تاخير! خانم دكتر احمد نيا بد موقعي مهمان وبلاگم شد.بالاخره همه با حرف و نصيحت هاشون حاليم كردند كه بد جوري اشتباه كردم و منم كه پر دل و جرات!!! باكي از پذيرفتن كارهاي اشتباهم ندارم فهميدم كه خيلي تند رفتم. از طرفي هم با خودم كلنجار رفتم نتونستم از دنياي بي اندازه جالب وبلاگ نويسي دور بشم. فكر مي كنم كه هيچ وقت براي برگشتن و جبران و ماست مالي! كارهاي اشتباه گذشته دير نيست و حالا هم من برگشتم.
۲.از اين به بعد توصيه چندتا دوست خيلي خوب فقط صبر مي كنم و دعا.اين روزهاي سخت و پر دلهره هم ميگذرند و اين منم كه بايد براي بدست آوردن عزيزترين چيز زندگيم تلاش كنم و تا آخرش برم.
۳.با اينكه فروردين ماه خيلي طولاني و كشدار شده اما امروز هوا عالي بود.از دانشكده تصميم به پياده روي گرفتم و به خودم اومدم ديدم نزديك پيچ شمرون رسيدم.كلي هم فكر كردم و نقشه كشيدم و برنامه چيندم!خدا بخير بگذرونه.
-این نوشته- سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  
|
